قلم بر قلب سفید کاغذ میگذارم و فشار میدهم تا انشایم آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوب و پربرکتی میباشد. در سال گذشته پسرخالهام زیر تریلی 18 چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحیمش شرکت کردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاکبازی کردیم و من هر چی گشتم نتوانستم پسرخالهام را پیدا کنم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون بیدلیل!
من در سال گذشته خیلی درس خواندم ولی نتوانستم در کنکور قبول شوم و پدرم مرا به مکانیکی فرستاد تا کار کنم. اما اوستای من هر روز من را با زنجیرِ چرخ میزد و گاهی مواقع که خیلی عصبانی میشد، من را به زمین میبست و دو سه بار با ماشین یکی از مشتریها از روی من رد میشد.
ادامه مطلب...
|
نویسنده :
مسعود - ساعت 9:47 صبح روز سه شنبه 26/8/88
|
نظرات []
|
لینک ثابت